X
تبلیغات
...منم تنهام...
او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم
خداوندا به چه زبانی در گاهت را شکر گویم از این مدتی که در این دنیایت زیستم و چگونه


خواهشم را اجابت میکنی تا مرا نزد خود بری؟

بار پروردگارا ای پادشاه به غایت بخشنده ، کیست که از گناهان من در گذرد جز تو ؟!کیست که چون بیمار شوم مرا سلامتی بخشدجز تو ؟!خداوندا ، ای یگانه معبود جهانیان تنها تو شنوا و بینا هستی به احوال من و حال روز من ، پس مرا دریاب که به جزء درگاه تو به جایی راه ندارم و به جزء تو کسی را ندارم .خدای من می بینی که همه مرا ترک کرده اند و همه مرا فراموش کرده اند ، اما تو هستی که هنوز در یاد من هستی ، پس مرا تنها مگذار ، کمکم کن که تنها تو را داشته باشم و تنها از تو بخواهم ، چرا که تو خدای منی و خدای این مردمان ، ای الله من اگر بر من رحم نکنی و مرا یاری نکنی ، دشمنانت مرا خواهند کشت ، پس تو مرا دریاب و کمکم کن تا در راه تو سست نگرم ، خدایا ای الله من تو به مومنین وعده دادی که یاریشان می کنی ، پس عقده از زبانم بگشا و قدمهایم را در راهت استواری ده تا از غیر خودت نترسم و تنها از تو بترسم .!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 0:40  توسط مریم | 
دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است

اين روزها دلم خيلي گرفته است. آه دنيا به بطالت آبستن شده است.

بياييد به آواز کسي که در بيابان بيراه مي‌خواند گوش دهيد. آواز کسي که آه مي‌کشد و دست‌هاي خود را دراز کرده مي‌گويد واي بر من زيرا که جان من به سبب جراحاتم در من بي هوش شده است.

وقتی با خشتهای سنگی

دیوار غرورم را محکم، می ساختم

نمی دانستم

که عشقت دل سنگ را آب می کند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:23  توسط مریم | 

دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم.شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند.دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند. فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام .کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم .دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم .کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت....کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم.نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است. بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم

خدای دلم هنوزم هم با چشمهای خسته امید مهربانی ات را دارم 

او را باز گردان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:31  توسط مریم | 

بدنبال پاییــــــــز میگردم که در غربی ترین غروب نارنجی, لای حریری از جنس دل تنگی آرمیده است

برایش می نوازم, برایش اشک می ریزم, حالا که زمان گذشته و سر انگشتان من سوز شکست ناپذیر زخمه تار را حس میکند و اشک هایم که به استقبال پاییز رفته بودند در سراشیبی زمان دفن میشوند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:40  توسط مریم | 

هیچوقت فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزتد شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهایی خود را در آغوش میکشم.. تنها مانده ام

زل زدم, خیره شدم, پلک زدم, محو شدم

یک نفر عشق مرا در دلش آغاز نکرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:1  توسط مریم | 

ترا می ستایم در بیکرانه تنهاییم در غروب سرد غربتم در کوچه های تاریک قلبم قدم برداشته ام آخرین عابر این کوچه منم سایه ام له شده زیر پایم ایمان راسخ و قدمهای استوارت را میستایم که شایسته ستایشی...

اگر دل مهربانت هوای آسمان کرد قهرمانانه بسوی آخرین کلبه عشق قدم بگذار هر چند عابر خسته است اما تو برایش چیز دیگری هستی...

عزیز من صفحه آبی ذهنم برایت خرم میماند و این تو هستی که هر لحظه با تار و پود من بازی میکنی...

ای کاوشگر ذهن آبی من مبادا وجود مرا خالی بگذاری که من برای تو مانده ام و برای تو پا به این جهان خاکی گذاشته ام...

پس با من باش ای طغیان گر قلب نیلگون من...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 20:37  توسط مریم | 

امان از این دل تنگی که راحت میتواند امان هر کسی راببرد, امشب من مانده ام و یک دنیا دل تنگی و دیوانگی, من مانده ام و این تصور که عبور ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک؟

کجاست جاده ای که مرا به تو برساند؟کجاشت آن شبگرد شوریده ای که صدای محزونش مرهمم باشد؟کجاست دفتر خاطراتم که غمها را بر دوشش نهم؟!

سالها به امید خط پایان بر خط استوایی تنهایی ام دویدم به انتهای هستی ام رسیده ام ولی به انتهایی آن هرگز...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 21:18  توسط مریم | 

در این غروب, در اين لحظه مرگ روز آفتابی, به انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا میدهم و به صدا در میاورم نی لبک تنهایی را و با بغض آتشین در گلو بریده بریده میگویم که کجایی؟

تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقظ طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم میشنوم و چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند

ديروز گذشت, امروز هم میگذرد در واپسین قدمهای ساعت نگو :دریغ ,دریغ

بیا تا فرداها را بسازیم...

من اما در خیال امروز و دیروز ترا در فرداهایم جستجو خواهم کرد من ترا هر غروب با قلبی پر از عشق وبا لبخندی که نشانه امید است هزاران هزار بار از خدا میخواهم من ناب ترین لحظات را فقط با تو میخواهم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:47  توسط مریم | 

چه خوش خيال بودم من, نفرين بر تو غريبه به تو كه روزي آشناترين لحظه هايم بودي سكوت خسته و قلب شكسته ام را ببين با من جه كردي؟ آيا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن اين است؟؟ اگر چنين است پس نفرين بر عشق...

آيا تاوان وفاداريم اين بود كه هميشه بسوزم و بسازم و تنها بمانم براي كسي كه خود را سمبلي از مجنون ميدانست ولي در درون بويي از سنت زيباي عاشقي نبرده بود, سنتي كه در آنوقت ليلي و مجنون بدان سوگند ميخوردند و پيوند عشق مي بستند هيچ چيز ياراي گسستن اين عشق را نداشت, نفرين بر تو و قلب يخي ات كه در آن حتي گرماي عشق آتشين و ليلي وار من اثري نگذاشت, عاشقم كردي و در باغ سبز نشانم دادي و مرا با خود به دنياي رويایي پر از زيباييهاي عشق بردي ولي وقتي چشم باز كرده و حقيقت را يافتم حقيقت چيزي جز كوله باري از پشيماني و يأس و نااميدي از بيوفاييها و دورنگي و رنگ و رياي تو نبود

نفرين بر تو غريبه ... يادت مي آيد آن روزي را كه با هم ابرها را پلكاني قرار داده تا خود را به خورشيد تابان برسانيم و آنجا خوشه هاي زرين از انوارش را چيديم و لحظه هايمان را به مانند رنچين كمان رنگ عشق كرديم و تو گفتي كه مرا مالك تمام زيباييها ميكني حال ميبينم از آن همه زيبايي سهم من زشتي و سياهي عشقي نافرجام بود كه شروع نشده به پايان رسيد و مرا در زندان و قفس تنهاييم محبوس كرد عشقي كه به سرعت جاي خود را به گدازه هاي آتشين خشم و نفرت داد...

 

 دوران تنها شدنم را در جاده انتظار گذراندم, نفرين به تو غريبه, باز ميان شقايقهاي سرخ گم خواهم شد, ميروم تا آينده را با خيالم پيوند بزنم, شايد بتوانم غريقي را با سيلي از امواج محبت به سوي سواحل مهربانيم بكشانم چيزي بگو جيزي نخواهم گفت سكوتهاي سر به زير از كودكي با من است و من اين بار ميخواهم عاقلانه ببينم نه عاشقانه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:59  توسط مریم | 

در سکوت تنهایی خود به یادتت می افتم و سرپای وجودم از عشقت لبریز میشود

به امیدی روزی که بیایی و غروب دلتنگیها  را به سپیده با تو بودن برسانی و دفتر سرنوشت

 مرا با سرانگشت معجزه گرت ورق بزنی

وقتی  به تو فکر میکنم در خلوت تنهاییم دیگر تنها نیستم....

 

آنفدر با نیامدنهایت غرورم  را شکستی که آخر نمیدانم با آمدنت کدامین تکه های دلم شاد میشوند...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:30  توسط مریم | 

ستاره ای از آسمان شب جدا شد و حرکت کرد

ماه از او پرسید: کجا میروی؟

ستاره پاسخ داد: در آسمان شب ستاره زیاد است انقدر زیاد که قابل شمارش نیست

پس میروم ستاره ی آسمان دل کسی شوم که ستاره ای برای شمردن ندارد000

 

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم000

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:55  توسط مریم | 

با تمامی دردهایم در شبی رخوت انگیز به سراغتان آمده ام هر چند رنجهایم مجالی برای گفتگو باقی نگذاشته اند اما به یاد گذشته که با دیدارتان عظیم ترین رنجهایم را به فراموشی میسپردم شما را میخوانم و همانند روزگار کودکی دیدگانم را به آسمان میدوزم و انتظاری شیرین را تجربه خواهم کرد نمیدانم به من گوش فرا میدهید و مثل همیشه پذیرایی دردهای دلم میشوید یا نه؟

 

اما آمده ام و باور دارم وخواسته دلم را خواهید پذیرفت ولی این بار نمیدانم از کجا آغاز کنم؟ از دردهای کهنه که هزاران بار به آنان گوش دادید یا غمی که از دوری شما هر سحرگاه به من سلام میکرد

 

میدانم که میدانیداما باز هم کودکانه برایتان تکرار میکنم حتی اگر پاسخم را ندهید من آمده ام این بار با شما باشم همراه و همگام شما و باور دارم در این بیابان برهوت تنهایی تنهایم نمیگذارید به انتطارتان میمانم........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:53  توسط مریم | 

عاشق واقعی وقتی دلش میگیرد بهترین چیز که میتواند آرامش کند نوشتن است شاید راههای دیگری برای خالی کردن عقده دل باشد ولی برای من نوشتن در حکم تسکینی است که آرامش را به دلم باز میگرداند...

پس از چند روز جدال با درون خویش امشب تصمیم گرفتم بعد ار مدت طولانی آپ کنم اما واقعا نمیدانم چه باید بنویسم و چه بگوییم

فقط اینو میدانم چه زود گذشت روزهای با هم بودن و چه دیر فهمیدم دیگر بر نخواهند گشت اون روزهای طلایی...

گاهی فکر میکنم این چه خصلتی است که ما داریم بد خصلتی در وجود ماست ارزشی برای تمام آنچه که مالکش هستیم قائل نیستیم ولی حسرت چیزهای را میخورییم که از دست دادیم انگار تا چیزی را از دست ندهیم قدرش را نمیدانیم

به علت مسافرتی که در پیش خواهم داشت شاید دیگر نتوانم این وب را آپ کنم نمیدانم باید شاد باشم با غمگین ... دو حس متفاوت در من موج میزند

دیدار دوستان و آشنایان در وطن مرا به اوج وصف ناپذیری میبرد و از سویی دیگر از دست دادن سعادتی که با خواندن دست نوشته های زیبایتان بر من غالب میشود غمگین و ناراحت... نمیدانم بر کدام حس باید فائق آیم...

ولی این را خوب میدانم از دست دادن شما برای مدت هرچند نه چندان طولانی و بس کوتاه مرا آزرده خواهد کرد

من به وطن برمیگردم به دیار دوست داشتنی ام و این تنها دلیل شاد بودن من است من میروم اما نه از نوع رفتن میروم تا بمانم...

به امید روزی که نزدیکی دلها و دیده ها فکر نامه نوشتن را از سرمان بیرون کنند..

تا چند ماهی خوشی را بدون ما تحمل کنید

سلامتی یارتان خدانگهدارتنان...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:14  توسط مریم | 
 

گوش کن وزش بی رحم تنهایی ات,

را در شهر وجود پر افسوسم میشنوی؟

من غریبانه در این ظلمت صدا میکنم نام ترا,

نامت پژواك من در اين تنهايي و تاريكي است

ای سراپایت سبز,

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

تا شاید دمی جسم فرسوده ام با دستان گرمی بخش ياري چون تو,

آرامش گمشده اش را باز جوید

منتظرت میمانم به امید صدا و دستان گرمت,

                                   تا بیایی خرامان و پایان بخشی شب تاریک مرا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 20:27  توسط مریم | 

خسته ام، خسته ای تنها و غریب در دل شب که از تکرار شبهای بی لبخند، از تکرار ورقه های سپید تنهایی، که هر شب بی هیچ نوشته ای، بی هیچ نقش و نگاری ورق میخورند، دلگیرم

نمیدانم ستاره شمردنها تا به کی باید کار من باشد؟ نمیدانم به روی ایوان شب تنها نشستن ها تا به کی باید کار من باشد؟ نمیدانم به امید قاصدک شادی نشستن ها تا به کی باید همراه من باشد؟!!

چقدر در سکوت و خلوت و خاموشی باید دست و پا بزنم؟ چقدر در لابه لای شعله های آتش انتظار پر و بالم بسوزد و من ضبحه نزنم و خاموش بمانم!! چقدر به حوض خالی و یخ بسته حیاظ خیره بمانم و در انتظار ماهی قرمز باشم؟ چقدر به آسمان ابری و تیره خیره بمانم و در حسرت مهتاب و ستارگان باشم ؟چقدر شبهایی پنجشنبه را گریه کنم؟ چقدر روز و شبها را بشمارم تا تو بیایی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:19  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند
اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود
21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد...

خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید)




پیوندهای روزانه
آرامش معنای زندگی
دهکده غم
خداي احساس
بهادر خوب من ...
...عشق@دوستی@
بیتا خانوم گل...
تقدیم به بهترین...
شعرهای زندگی
غم تنهایی(غریبه)
دفتر شعر شاعر متهم
AGainsT LOvE
آخرین انتظار
۩۞۩ღبیگانهღ۩۞۩
ترفندهای اینترنتی
خودمونی
خاطرات شمع و پروانه
منم تنهایم تنهایی تنها...
هشت بهشت
سوگند به عشق
نابخشوده
زندگی شاد است غمگینش مکن
کوچه تنهایی
مریم پاییزی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1388
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
آرشیو موضوعی
عمیق ترین درد زندگی..
فراموشم نکن...
برای تو..
افسوس
دوستت دارم...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM